|
جويبر و زلفا
جويبر يکي از اصحاب صفه بود، مردي کوتاهقد، بدشکل، سياهرنگ، فقير و مستمند و چون کسي را در مدينه نداشت، رسول خدا و همچنين مسلمين به او محبت ميکردند، و زندگيش را اداره مينمودند، يک روز رسول اکرم نگاهي به جويبر کرد و فرمود:«جويبر! چقدر خوب بود که زن ميگرفتي، آن زن کمک تو بود در کار دنيا و آخرت. جويبر پاسخ داد: يا رسولالله (ص)! کسي زن من نمي شود، نه حسب دارم و نه نسب، نه مال و نه جمال، کدام زن رغبت ميکند که زن من بشود؟ حضرت (ص) فرمودند:«جويبر! خداوند به سبب اسلام ارزشها را تغيير داد، بهاي بسيار چيزها را که در سابق پايين بود، بالا برد و بهاي بسيار چيزها را که در گذشته بالا بود پايين آورد. بعد فرمود:«برو به خانه زياد بن لبيد انصاري به او بگو رسول خدا مرا پيش تو فرستاده که از دخترت زلفا براي خود خواستگاري کنم. جويبر به دستور رسول خدا (ص) به خانه زياد بن لبيد رفت، زياد از محترمين انصار و مدينه بود، در آن وقت، که جويبر وارد شد عدهاي از قوم و قبيلهاش در خانهاش بودند، اجازه ورود خواست، اجازه دادند و وارد شد، و نشست، رو کرد به زياد و گفت:«از طرف رسول خدا (ص) براي تو پيغامي دارم، آن را محرمانه بگويم يا علني؟ زياد گفت:«پيغام رسول خدا (ص) براي ما محترم است البته علني بگو». گفت:«رسول خدا مرا فرستاده براي خواستگاري دخترت زلفا براي خودم. حالا تو چه ميگويي؟ بگو تا خبرش را براي پيغمبر ببرم، زياد با تعجب پرسيد : پيغمبر تو را فرستاده به خواستگاري؟! گفت: بلي پيغمبر (ص) فرستاد، من که دروغ به پيغمبر (ص) نميبندم، گفت:«آخر رسم ما اين نيست که دختر بدهيم به غير از همشأنهاي خودمان، از انصار، تو برو و من خودم پيغمبر را ملاقات مي کنم، جويبر بيرون آمد. از طرفي فکرميکرد در آنچه پيغمبر (ص) فرموده بود که خداوند به وسيله اسلام تفاخر به قبايل و عشاير و انساب را از بين برده و از طرفي به سخن اين مرد فکر ميکرد که گفت ما رسم نداريم به غير همشأنهاي خودمان دختر بدهيم، با خود گفت:«حرف اين مرد با تعليمات قرآن مغایرت دارد، همانطوري که مي رفت آهسته اين جمله از او شنيده ميشد:«والله ما بهذا نزلالقرآن و لا بهذا ظهرت نبوه محمد ( به خدا که تعليمات نازله در قرآن اين نيست که زياد به لبيد گفت:«پيغمبر براي چنين سخناني مبعوث نشده است». (همانطوري که جويبر ميرفت و اين سخنان را با خود زمزمه ميکرد، زلفا دختر زياد اين حرفها را شنيد، از پدرش پرسيد، قصه چه بوده است؟ زياد عين قضيه را نقل کرد دخترک گفت:«به خدا قسم که جويبر دورغ نميگويد، کاري نکن که جويبر برگردد پيش پيغمبر در حالي که جواب يأس شنيده باشد، و جويبر را به خانه باز گردانيدند. خودش شخصاً رفت حضور رسول اکرم و گفت:«پدر و مادرم به قربانت! جويبر همچون پيغامي از طرف تو آورد، آخر ما رسم نداريم، جز به کفو و همشأن و همطبقه خودمان دختر بدهيم، فرمود:«زياد! جويبر مؤمن است و مرد مؤمن کفو و همشأن زن مؤمنه است، و مرد مسلمان کفو و همشأن زن مسلمان است، ( با اين خيالات مانع ازدواج دخترت نشو).
زياد برگشت و قضايا را براي دخترش نقل کرد، زلفا گفت:«من بايد راضي باشم، و چون پيغمبر (ص) او را فرستاده است من راضيام». زياد دست جويبر را گرفت و به ميان قوم خود برد و طبق سنت پيغمبر (ص) دختر خود را به اين مرد ففير سياه داد، چون جويبر خانه نداشت، زياد خودش خانهاي با لوازم برايش تهيه کرد و آراست، به دخترش جهاز داد و او را با آن جهاز به خانه شوهر فرستاد، دو دست لباس هم براي جويبر فراهم کرد. وقتي که جويبر وارد حجله عروس با آن تشريفات شد، روحش حالت رضا و شکرگزاري نسبت به ذات اقدس احديت به واسطه اسلام اينقدر او را عزيز کرد پيدا شد....
آن روز را به شکرانه، قصد روزه کرد، سه شبانهروز در اين حالت وجد و سرور معنوي بود، کمکم خانواده عروس به ترديد افتادند که نکند اين مرد احتياجي به زن نداشته باشد، قضايا را به اطلاع رسول خدا (ص) رساندند، رسول اکرم (ص) جويبر را خواست و جريان را از او پرسيد، گفت:« يا رسولالله (ص)! وقتي که وارد آن خانه وسيع با فرش و اثاث کامل شدم و دختري زيبا در برابر خود ديدم که همه آنها به من تعلق داشت، به فکر افتادم که من آدم غريب و فقيري در اين شهر هستم و خداوند اينطور به وسيله اسلام به من تفضل نموده، خواستم به پاس اين همه نعمت اين شب را تا صبح به حال عبادت به سر برم، فردايش را نيز به شکرانه روزه گرفتم، تا سه روز در اين حالت بودم که شبها شکرانه عبادت ميکردم و روزها را روزه ميگرفتم. البته از اين به بعد نزد خانواده خود خواهم رفت.
منبع : کتاب بيست گفتار
|
|
|
|